تبليغاتX
راز جـــان

راز جـــان

موسیقی زیبای ایرانی، برای آنان که بدون عینک زشتی، و یا با عینک زیبایی به آن نگاه می کنند.

موسیقی فیلم های این روزها !

این روزها چند مجموعه ی تلویزیونی از شبکه های مختلف سیما در حال پخش است. در ابتهدا و انتهای هر کدام از فیلم ها نیز نام یک آهنگ ساز و چندین نوازنده نقش گردیده است. "یوسف پیامبر"، "عمارت فرنگی" و "بی گناهان" و ...

از این میان موسیقی فیلم "پوسف پیامبر" که نسبتاًبه خاطر موضوع و بازیگران و هزینه هایی که انجام شده است، مخاطبان زیادی دارد، موسیقی بی روح و معنایی دارد. تیتراژ اول فیلمکه حرفی برای گفتن نگذاشته است و همینطور تیترژ پایانی؛ چه از لحاظ جلوه های تیتراژ مخصوصاً چه از لحاظ موسیقی شلخته و نامنظم و بی معنایی دارد. موسیقی را براساس یک سری تصاویر هرچند مرتبت ولی بی سلیقه ساخته اند. اما در بین فیلم از چند آهنگ مارش با سازهای عربی و چند قطعه کمانچه نوازی که در نوبه خود جالب هستند استفاده شده است. زیباترین قسمت موسیقی فیلم همان قطعات کمانچه نوازی است که توسط فرزند استاد حسین علیزاده نواخته شده است. البته این قطعات زیبا هم همانهایی است که استاد در ساخت قطعه شوق یوسف در سریال زیرتیغ استفاده کرده بودند و بسیار هم زیباست.

درباره موسیقی فیلم "عمارت فرنگی"، همین که متاسفأنه به جای اینکه متناسب با دوران رضاشاه باشد ، متناسب است با حال و هوای نرم و نظامی فیلم. درباره بی خود بودن خود فیلم که دیگر چیزی نگویم؛ اما در کل موسیقی بی کلام با برنامه ای و منظمی است.

صحبت در مورد موسیقی فیلم های دیگر، بحث را به درازا می کشاند و من از آن بیزارم.

بماند برای شما

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 14:2  توسط سید ناصر  | 

.: موسیقایی از جنس مستان+ه

موسیقی ای که پایه های آن بر ریاضت و عشق و ایمان بنا شده است را نمی توان به این زودی ویران کرد حتی اگر خودت هم نخواهی و یا باز هم حتی اگر خودت هم بخواهی نمی توانی.

خدا رحمت کند خیام را که می دانسته چه می گوید و بعد می گفته است، اما خدا لعنت کند کسی که نمی داند چه می گوید و می گوید و بعد هم می دهند به خورد این بدبخت بیچاره های نشنیده (مردم عامی و خوشگل پسند=نه زیبایی پسند؛ هر چند بر این اعتقاد راسخم که مردم ما از باب هنر و فرهنگ بسیار انسانهای فهمیده ای هستند).

مدتی است که یکی از گروه های سنتی ایرانی به نام مستان [بر وزن دستان] با خواننده ی جوان و جسوری به نام همای، بازار موسیقی ایران را در دست دارد مخصوصاً از نوع زیرآبی یا همان زیرخاکی اش. [البته از نظر من] از لحاظ فنی و توانایی های اجرایی این گروه تقریبا نمره خوبی می گیرد، و در مجموعه آثارشان تا کنون، از جمله چند اثری که از ایشان شنیدم (چهار آلبوم و چند ترانه جداگانه) نوازنده های متوسطی در تار و سه تار و تنبک و سنتور دارد. هر چند نوازنده ساز خوش صدای رباب دارای سرعت و تکنیک (نه انچه که استادان به آن تکنیک گویند) خوبی است، اما در برابر رباب نوازان توانای این سرزمین او عددی هم به حساب نمی آید واگر می گوئید جوان است، از لحاظ جوانی هم کافی است نوازندگی او را با نوازندگی رباب توسط نیما علیزاده مقایسه کنید.

خواننده ی گروه دارای صدایی است که از پس اجرای قطعات به راحتی بر می آید و بر ردیف هم تسلط دارد، هر چند در آوازهای غیرمتریک و ردیفی ای که از وی شنیدم اثری چندان از مایه های آوازی و تحریرهای ناب ردیف نبود. اما در تصنیف خوانی مهارت خوبی دارد. به طور کلی صدادهی گروه - همانطور که اسم گروه بر وزن "دستان" است – به صدادهی  گروه دستان نزدیک است؛ اما این همه مستان کجا و آن یکی دستان کجا.

اما آنچه که من را براین داشت که وبلاگم را به نام این گروه موسیقایی مزین کنم، اشعاری است که برای تصنیفو یا در معدود موارد برای آواز، در این گروه خوانده می شود. کافی است که تعدادی از قطعات این گروه را بشنوید تا سریع به یاد زمزمه ها و ذکرهای میخانه و خانقاه بیافتید و کلمه می را بسیار بسیار زیاد بشنوید. ممکن است که اول کار هم فکر کنید شوخی است، بعد که جلوتر رفتید خواهید فهمید که نقل این حرفها نیست و تمام قطعات را همین کلمات میخانه ای و مستان+ه پر کرده است.

هر چند برای اولین بار، یکی از اشعار شاعره بزرگ ایران، پروین اعتصامی (روحش قرین رحمت باد) در موسیقی سنتی ما استفاده شده است [البته تا آنجا که من خبر دارم] اما الدی رفته اند و همان شعر محتسب مستی بدید و گریبانش ... را برداشته اند و با آواز[ی کم تحریر و زیبا،] اجرا کرده اند. من که فکر نمی کنم آنچه که منظور پروین بوده است در این اجرا القا شده باشد، بلکه باز هم همان مستان+ه ها و ... منظور نظر بوده است.

این سالهایی که می گذرد، ایام خوشی برای موسیقی سنتی ما و جامعه هنری جوان کشور عزیزمان ایران در پیش و پس است، و مهمترین آنها ظهور جوانانی که عاشق فرهنگ و هنر این مرز و بوم بوده اند و برای آن زحمت کشیده اند و از همه مهمتر به پرواری و رشد و توسعه آن همت گمارده اند، اما فکر نمی کنم از ته و بن این گروه چیزی درآید به جز یک خوشی زودگذر برای دوست دارانش.

...

بنده هر چند که می دانم این گوه و این نحوه اجرا طرفداران بسی خفن و شدیداً زیاد دارد، ولی فقط به این دلیل که دلم می سوزد این حرفها را نوشتم، شاید هم اشتباه کنم. البته پای تمام حرف ها ایستاده ام مگر انکه خلافش ثابت شود. البته و صد البته که این با بیان نظرات شما و اظهارات و سخنان دقیق و موشکافانه شما تحقق خواهد یافت.

 

عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی        زحمت دل کجا بری؟  آبله پاست زندگی

دل به زبان نمیرسد،لب به فغان  نمیرسد         کس به نشان نمیر سد تیر خطاست زندگی

یکدو نفس خیال باز  رشتهء شوق کن دراز       تا ابد از ازل بتاز! ملک خداست زندگی

خواه نوای راحتیم، خواه تنین  کلفتیم             هر چه بود غنیمتیم سوت وصداست زندگی

شور جنون ما ومن جوش فسون وهم و زنّ       وقف بهار زندگیست لیک کجاست  زندگی

بیدل از این سراب وهم جام فریب خورده ای      تا به عدم نمیرسی دور نماست  زندگی

شعر برگرفته از سایت "ساراشعر"

+ نوشته شده در  87/06/27ساعت 11:26  توسط سید ناصر  | 

مصاحبه با حمید تجریشی (مقام موسیقایی)

در راستای ایجای فضای انتقاد سالم، شفاف و صریح در جامعه موسیقایی که در آن زندگی می کنم، لازم دیدم یکی از گفت و گوهای جناب حمید تجریشی (مقالات زیادی از ایشان مطالعه کرده ام)، که از نوازندگان خوب و مخصوصا نویسندگان توانای موسیقایی ما با زبانی برّان و سری نترس هستند و خطر نقدی انتقاد را هم به جان خریده اند، در وبلاگ قرار دهم. عمیقا به شما پیشنهاد می کنم که تا آخر مطلب را بخوانید، و شما هم نظرتان را بنویسید. نظرات شما را هم سعی می کنم در جواب به این مقاله در وبلاگ قرار دهم.

                                    با تشکر : بلاگر

اشاره:
حميد تجريشي را مي‌توان موزيسين ـ نويسنده‌اي دانست كه نه خود خواسته كه دگرخواسته، زماني زياد را در محاق بوده است. او در سال 1330 در تهران متولد شده و تحصيلات دانشگاهي را در رشته‌هاي اقتصاد و علوم اجتماعي به پايان برده، هر چند كه به دليل علاقه شخصي به فلسفه، عرفان و اديان، در سال 1357 تا كنون، مطالعاتش را بر موضوعات يادشده متمركز كرده است. اين مطالعات در نهايت به تأليف كتبي چون «گذري به كوي عشق» در باب عشق و شباب فرزندي در شعر حافظ (1368)، «مستي عشق» پيرامون معماي باده در شعر حافظ (1369)، «از دل، از زبان» مجموعه مقالات عرفاني ـ فلسفي و هنري (1373)، «از كشكول فكر و خيال» تأمل مجموعه‌اي ديگر از مقالات (1379) و «صادق هدايت ملحدي با سلوك عارفانه» (1381) انجاميده است.
اما مشهورترين كتابي كه تجريشي به نگارش در آورده، همانا «مرغ شباهنگ» شامل زندگي‌نامه و آثار زنده‌ياد محمود محمودي خوانساري آوازخوان نامي معاصر است كه در سال 1377 نوشته شده است. تجريشي علاوه بر فعاليتهاي يادشده، بيش از بيست سال است كه به ساخت و نواختن سه تار نيز اشتغال دارد و در اين راه از تعاليم و ياري كساني چون جلال ذوالفنون، رضا قاسمي و مسعود شعاري بهره‌مند شده است. او فراگيري رديفهاي آوازي را نيز نزد شاپور رحيمي تجربه كرده است.
تجريشي علاوه بر آثار مكتوبي كه ذكر آنها رفت، «مطرب عشق» را در سال 1371 به رشته تحرير در آورده است. ناگفته نماند كه او دستي در سرودن شعر هم دارد و «حديث آرزومندي» عنوان برگزيده اشعار او از نوجواني تا كنون است.


اگر موافق باشيد گفت‌وگوي اول را دربارة زنده‌ياد محمودي خوانساري و كتاب «مرغ شباهنگ» آغاز كنيم.

بنده راجع به زندگي و هنر استاد محمودي، كه به قول آقاي شهرام ناظري بزرگ‌مرد شرف و هنر بود، گفتنيها را در كتابم و در يك مصاحبة راديويي با برنامة نيستان به تفصيل گفته‌ام. فكر مي‌كنم اگر راجع به مرغ شباهنگ صحبت كنيم مطالب بيشتري براي گفتن دارم.

بسيار خوب. هر طور كه مايل هستيد.

لازم مي‌دانم قبل از هر سخن نكته‌اي راجع به كار بيوگرافي‌نويسي بيان كنم كه در واقع همة مشكل‌آفرينيها در نگارش مرغ شباهنگ منوط به همين نكته بود. همان طور كه مي‌دانيد نوشتن زندگينامه يا بيوگرافي شاخة نويني از هنر نويسندگي است كه اگرچه از قديم وجود داشته ولي شيوة صحيح و كاملش را در اواسط قرن بيستم نويسندگاني چون رومن رولان يا ايروينگ استون و امثال ايشان با نوشتن زندگينامة مشاهيري چون بتهوون، گاندي، وانگوگ و ... بنياد نهادند. در اين شيوة صحيح، غرض از نگارش زندگينامه در حقيقت عبارت است از نشان دادنِ پشت صحنة زندگي مشاهير. چرا كه مردم هر جامعه معمولاً از زندگي مشاهير خود فقط در حد واقعات ظاهري حيات ايشان اطلاع دارند و كمتر كسي مي‌داند كه ايشان پشت صحنة آن واقعات ظاهري با چه مشكلات، موانع، درد و رنجها، ناكاميها، عداوتها، يا بالعكس، با چه كاميابيها، پيروزيها، برخورداريها، عيش و لذتها و غيره زندگي خود را طي كرده‌اند.
اگر نويسنده زندگينامه را با «م‍ُع‍َر‌ِّف» و شخصيت مورد توجه را با «م‍ُع‍َر‌َّف» بيان كنيم، مي‌توان گفت تعهد و مسئوليت اصلي م‍ُع‍َرِ‌ّف ضرورت تبيين همين امور است كه از چشم مردم پنهان است و او با تحقيق در «پشت صحنه»، آنها را بررسي مي‌كند. عدم تحمل اين مسئوليت است كه م‍ُع‍َر‌ِّف را به شيوة «همه پسند نويسي» وادار مي‌سازد.
معرِف در واقع بايد منحني زندگي م‍ُع‍َر‌َّف را با تمام نقاط عطف، صعود و نزول و مشتقات حاصل از تغييرات دوره به دورة «تابع عمرش» مقابل چشم خوانندة خود رسم كند تا كاري نسبتاً كامل انجام داده باشد و آيندگان بتوانند در قضاوت راجع به م‍ُع‍َر‌ِّف او مستند و محكم سخن بگويند.
اما در ايران، چنان كه پيداست بايد براي غالب زندگينامه‌هايي كه راجع به اهل موسيقي نگارش يافته عنوان جديدي، مثلاً «تجليل‌نامه» انتخاب كرد. محتواي اكثر اين تأليفات به نحو رايج عبارت است از مطالبي راجع به ويژگيهاي فني كار م‍ُع‍َر‌َّف بعد هم ستايشهاي شاعران، بعد هم تعدادي عكس، كه اينها اگر چه همه لازم‌اند اما كافي نيستند. شما هر چه در اين نوشته‌ها جست‌وجو كنيد، حداقل چند صفحه مطلب راجع به مجموعة عوامل مثبت و منفي و حادثات تلخ و شيرينِ مؤثر در زندگي م‍ُع‍َر‌َّف نمي‌يابيد. هيچ ذكري از تواناييهاي خاص، نقطه‌ضعفها، مشكلات خانوادگي، رنج فقر و لذت رفاه، دردسرهاي اجتماعي و باقي ماجراهاي مهم و تعيين‌كنندة مسير آن منحني در ميان نيست. گويي م‍ُع‍َر‌َّف يك وجود استثنايي بوده كه به نحوي كاملاً مجزا از جامعه، بي‌هيچ تأثيرپذيري از وقايع آن، بري از هرگونه اشتباه و خطا، مطلقاً بدون مشكل و گرفتاري، در رفاه و آسايش كامل فقط به كار خود مشغول بوده و ما بايد در ازاء اين كار او را ستايش كنيم. اينها نوشته‌هايي از نوع «كبريت بي‌خطر» هستند كه معمولاً حتي دشمنان، رقيبان، حسودان و بدخواهانِ م‍ُع‍َر‌َّف از خواندن آنها خشنود و محظوظ مي‌شوند. چرا كه نويسنده حتي به يك مورد از شيطنتها، كارشكنيها، آزارها و رنجهايي كه م‍ُع‍َر‌َّف از ايشان تحمل كرده است، اشاره نمي‌كنند. منظور از شيوة «همه پسند نويسي» يك چنين شيوه‌اي است و برخي از اهل قلم در اين شيوه نگارش چنان مهارت دارند كه قادرند في‌المثل كتابي دربارة حضرت علي (ع) بنويسند كه حتي معاويه هم از آن خشنود گردد.
چنان كه ذكر شد، تمام گرفتاري بنده در نگارش «مرغ شباهنگ» ناشي از توجه به همين مسائل بود. زيرا مي‌خواستم يك زندگينامه بنويسم، نه يك «تجليل‌نامه». پس بايد از جلوه‌هاي ظاهري زندگي‌اش فراتر مي‌رفتم و آن «پشت صحنة» دردناك و رنج‌آميز را نشان مي‌دادم. لاجرم به خوبي مي‌دانستم مطالب كتابم به همة كساني كه به هر نحو و به هر مقدار در ايجاد آن «پشت صحنه» مؤثر بوده‌اند گران خواهد آمد. علاوه بر اين مشكل ديگري نيز داشتم كه عبارت بود از وقوف به عدم اهليت و شايستگي خودم براي نگارش اين كتاب.
محمودي يك انسان شايسته و به تمام معني وارسته بود؛ پس كسي كه داستان زندگي‌اش را مي‌نوشت بايد دست كم به اندازة خود او چنان فضايلي را مي‌داشت تا سخنش كاملاً مؤثر مي‌افتاد. اما هر چه منتظر شدم تا از بين «نيكانِ واجد صلاحيت» كسي به اين كار همت گمارد چنين اتفاقي نيفتاد. غربت محمودي در جامعه و محيط اطرافش بيش از آن بود كه كسي حاضر شود چنين صادقانه و بي‌پروا در دفاع از حقانيت هنر و زندگي مظلومانه‌اش سخني بگويد. اگر بنده هم سكوت مي‌كردم، آن‌گاه محمودي براي مردم و به ويژه آيندگان تبديل مي‌شد به يك آوازخوان معمولي (نه يك هنرمند صاحب سبك ممتاز) با دو دانگ صدا و آثاري متوسط كه فقط يك ذره عزت نفس و مناعت طبعش در بي‌اعتنايي به مال و ثروت دنيايي بيشتر از ديگران بوده. كما اينكه در حال حاضر برخي واقعاً مايل‌اند چنين نظري را درباره او رواج دهند، اما چون نمي‌توانند اظهارات قبلي‌شان در مرغ شباهنگ را انكار كنند ناچار يا ساكت‌اند يا فقط نزد دوستان «رازدار» خود آن را مي‌گويند.
تازه اگر هم چنين نظري صحيح باشد، بايد به اين نكته توجه داشته باشند كه اصلاً همه هنر هنرمند در واقع رسيدن به همان «يك ذره عزت نفس و مناعت طبع» است. هنري كه موجد كمال معنوي در شخصيت انسان نشود فقط اشتغال به يك حرفه ‌است، آن هم حرفه سياه. تمام حساسي‍ّت و كوشش بنده در مرغ شباهنگ نيز منوط به نشان دادن اين قضيه بوده است كه آيندگان و امروزيان بدانند محمودي و چند تني امثال او براي رسيدن به آن عز‌ّت نفس و مناعت طبع چه تاوان سنگين و بهاي كثيري از تحمل درد و رنج و محرومي‍ّت را پرداختند و به خصوص او چطور در نهايت بي‌امكاني و سختي توانست آن هنر والا و بي‌بديل را بيافريند.
ده سال از مرگ او گذشت و كسي حاضر به انجام اين كار نشد. لاجرم بنده دست به كار شدم. در حالي كه در تمام مدت نگارش كتاب دست و دلم از توجه به عواقب دشوار آن مي‌لرزيد.
به هر تقدير «از بخت شكر دارم و از روزگار هم» كه خداي بزرگ به فضل و عنايت خود در وجود ضعيف و هراسيدة من آن حد از صداقت و شهامت را ايجاد كرد كه بتوانم ضمن اعتراف به ناتوانيهاي علمي و اخلاقي خود، در كمال صراحت به نقد و بررسي آثار و شرح احوال او و نشان دادن تأثيرات ديگران در زندگي‌اش بپردازم. چاره‌اي جز اين نداشتم كه قلم را به دست دلم بدهم و در قيل و قال ناشي از وجود برخي «هنرمندنمايان» سلسله مراتب دروغين بزرگ‌نماييهاي فرمايشي را در هم بشكنم و او را در جايي كه به حق شايستة وجود ارجمندش بود قرار دهم. چنين شد كه با توكل به خداي بزرگ:
به دل دردي كز آن شيرين‌شمايل داشتم گفتم
ز ترس خود گذشتم هر چه در دل داشتم گفتم
(البته با اجازة شاعر مصرع دوم شعرش را كمي تغيير دادم.)
از آن پس اين سخن شمس تبريزي آويزة گوش من شد: «سخن را چون گفتني باشد، اگر همة عالم از ريش من در آويزند كه مگو، بگويم و يقين بدانم كه اگرچه بعد از هزار سال، به دست آن كس برسد كه من مي‌خواهم.»
بگذريم. مثل اينكه سخن خيلي طولاني شد و فرصت سؤال از شما گرفته شد. به هر حال تا اينجا اگر سؤالي باشد بنده براي پاسخ حاضرم.

البته سؤالاتي براي ما وجود داشت كه خوشبختانه شما در صحبتهاي خود به آنها پاسخ داديد. پس همچنان ادامه بدهيد تا بعد اگر سؤالي پيش آمد مطرح كنيم.

بسيار خوب! مرغ شباهنگ با چنين فكر و انگيزه‌اي نوشته شد و حالا مي‌بايست به دنبال ناشر مي‌گشتم. كتاب را نزد يكي دو ناشر بردم. آنها ابتدا استقبال كردند و قرار شد آن را مطالعه كنند و چنانچه مورد پسندشان قرار گرفت مرا خبر كنند. مدتي گذشت و خبري نشد. ناچار بنده سراغ پاسخ را گرفتم و چنين شنيدم‌ «البته كتاب بسيار خوبي نوشته‌ايد ... اما راستش در حال حاضر ما در مسير چاپ چنين كتابهايي نيستيم. والسلام.»
اين پاسخ را از پيش حدس مي‌زدم و در عين حال مي‌دانستم كه تنها دليل پرهيز از چاپ فقط «همه پسند نبودن» آن بوده.
بالاخره با انتشارات فكر روز آشنا شدم و هنگامي كه پس از يك ماه، آمادگي خود را براي چاپ اعلام كردند ترديد نداشتم كه همان خدايي كه فكر نگارش آن را در دل من انداخته، فكر چاپ آن را نيز در دل ايشان انداخته.
اكنون مدت زيادي از ناياب شدن چاپ اول مي‌گذرد و فكر روز براي چاپ دوم آمادگي ندارد و ناشر ديگري هم فعلاً نيافته‌ام. ولي «در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست» لابد اين تأخير در چاپ دوم نيز حكمتي دارد كه همان خدا بهتر مي‌داند و من هم آن را به فال نيك مي‌گيرم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/04/31ساعت 10:42  توسط سید ناصر  | 

تنبك ،تالاق تولوق ، تالاپ تولوپ ، ريز پلنگ پلنگي

طنز موسیقایی

مقام موسیقایی/جهانگیر دانای علمی

يكي از دوستان تعريف مي‌كرد كه آقا مراد براي خودش دم و دستگاهي به هم زده و كلاس موسيقي راه انداخته، پرسيدم: «حالا چه درس مي‌ده؟» گفت: «كلاس تنبك يا به قولي كلاس ضرب!» براي همين پس از چند بار تماس تلفني بالاخره موفق شدم با او صحبت كنم. گفتم: «آقا مراد شنيدم كلاس ضرب راه انداختي درسته؟» گفت: «صد البته كه درسته!» گفتم: «اي بابا تو كه چيزي از ضرب، آن‌چنان نمي‌دانستي چطور ياد گرفتي؟ به من بگو تا ياد بگيرم!» گفت: «نمي‌دوني ديگر! همه چيز به نبوغ و ذات و ذكاوت انسان مربوطه!»
پرسيدم: «آخه در اين مدت كوتاه چطور اونو ياد گرفتي با توجه به اينكه اهل فن مي‌گويند: تنبك يكي از مهم‌ترين آلات، موسيقي براي يادگيري ريتم و وزن اوليه موسيقي است! مگه قاشق درست كردنه كه سرش رو بكوبي، پهن بشه، دمش رو بكشي، دراز بشه؟» جواب داد: «اولا‌ً خواستن توانستن است! ثانياً مگه نمي‌دونستي من قبلا‌ً در بعضي از مهمونيهاي خودموني روي تشت و قابلمه ضرب مي‌گرفتم؟»
گفتم: «چرا مي‌ديدم كه روي آنها چه كارها كه انجام نمي‌دادي! اما اين چه ربطي به كلاس تنبك يا ضرب داره؟!» گفت: «اي بابا از اول گفتم كه همه چيز به نبوغ انسان برمي‌گرده و هدفي كه مي‌خواي دنبال كني!» پرسيدم: «هدف! چه هدفي؟» جواب داد: «تو كه از خودمون هستي يكي از آشنايان كه خيلي خرش مي‌ره به من قول داد در صورت ياد گرفتن يكي از هنرها، دستمو، يه جايي بند مي‌كنه كه البته از اين دست‌بندهاي كوچولوموچولو نيست بلكه مي‌خواد يه سمتي به من بده كه به درد دنيا و عاقبت بخوره اون هم از نوع فرهنگي‌اش، براي همين من بهتر ديدم آسان‌ترين نوع آن يعني ضرب رو انتخاب كنم!»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/04/01ساعت 15:59  توسط سید ناصر  | 

مزقون در تاریکی

"این مطلب را فقط برای اینکه فیلم سنتوری را خیلی دوست دارم و همچنین برای اینکه جرأت نقد را در شما بالاتر ببرم در خانه ی اینترنتی ام قرار دادم. لطفاً آن را با چشم باز و قلبی امید وار بخواند. من را هم از نظر خود آگاه سازید."

مزقون در تاریکی / امید مهدی نژاد / ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۷

سنتوری/داریوش مهرجویی/بهرام رادان-گلشیفته فراهانی

 

نام فیلم: مزقون در تاریکی
کارگردان: استاد پنهان منش
تهیه کننده: استاد پنهان منش و شرکا
نویسنده فیلمنامه: با همکاری عزیزِ دل
موسیقی: استاد نی داوود با همکاری دی جی دیمبول
بازیگران: بهرام، گلی، حاج آقا، حاج خانم، شیرعلی قصاب، خان دایی، و یکی دیگه
با تشکر فراوان از دی جی دیمبول، ایستگاه مترو میرداماد، سازمان جهانی ایدز، و مرحوم میرزاعبدالله

خلاصه فیلم:
همه چیز از آنجا شروع می شود که علی یک نوازنده چیره دست و خواننده محبوب جوانان است. خانواده او یک خانواده سنتی هستند که با سازندگی مخالف، اما با نوازندگی موافق می باشند. او در اوج شهرت و موفقیت است. از یک سو  ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/02/31ساعت 17:44  توسط سید ناصر  |