تبليغاتX
راز جـــان

راز جـــان

موسیقی زیبای ایرانی، برای آنان که بدون عینک زشتی، و یا با عینک زیبایی به آن نگاه می کنند.

يكى بود، يكى نبود [ قسمتی از یک کتاب، باید نویسنده اش را بشناسید، نه!؟ ]

... گفتم «ماشاءالله، عجب سؤالى مى‏فرماييد، پس مى‏خواهيد كجايى باشم،البته كه ايرانى هستم، هفت جدم ايرانى بوده‏اند. در تمام محله سنگلج مثل گاوپيشانى‏سفيدى احدى پيدا نمى‏شود كه پير غلامتان را نشناسد!» ولى خير، خان‏ارباب اين حرف‏ها سرش نمى‏شد و معلوم بود كه كار كار يك شاهى و صد دينارنيست و به آن فراش‏هاى چنانى حكم كرد كه عجالتاً «خان صاحب» را نگاه دارند«تا تحقيقات لازمه به عمل آيد» و يكى از آن فراش‏ها كه نيم‏زرع چوب چپق ماننددسته شمشيرى از لاى شال ريش ريشش بيرون آمده بود، دست انداخت مچ ما راگرفت و گفت «جلو بيفت» و ما هم ديگر حساب كار خود را كرده و ماست‏ها راكيسه انداختيم. اول خواستيم هارت و هورت و باد و بروتى به خرج دهيم ولى‏ديديم هوا پست است و صلاح در معقول بودن.

خداوند هيچ كافرى را گير قوم فراش نيندازد! ديگر پيرت مى‏داند كه اين‏پدرآمرزيده‏ها در يك آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چيزى كه توانستيم ازدستشان سالم بيرون بياوريم يكى كلاه فرنگيمان بود و ديگرى ايمانمان كه معلوم‏شد به هيچ كدام احتياجى نداشتند والاّ جيب و بغل و سوراخى نماند كه آن يك‏طرفةالعين خالى نكرده باشند و همين كه ديدند ديگر كماهوحقه به تكاليف ديوانى‏خود عمل نموده‏اند ما را در همان پشت گمرك‏خانه ساحل انزلى تو يك سولدونى‏تاريكى انداختند كه شب اول قبر پيشش روز روشن بود و يك فوج عنكبوت بر درو ديوارش پرده‏دارى داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند.

سوره مهر

+ نوشته شده در  87/07/29ساعت 9:18  توسط سید ناصر  | 

گروه کامکارها

+ نوشته شده در  87/07/14ساعت 8:45  توسط سید ناصر  |