يكى بود، يكى نبود [ قسمتی از یک کتاب، باید نویسنده اش را بشناسید، نه!؟ ]
... گفتم «ماشاءالله، عجب سؤالى مىفرماييد، پس مىخواهيد كجايى باشم،البته كه ايرانى هستم، هفت جدم ايرانى بودهاند. در تمام محله سنگلج مثل گاوپيشانىسفيدى احدى پيدا نمىشود كه پير غلامتان را نشناسد!» ولى خير، خانارباب اين حرفها سرش نمىشد و معلوم بود كه كار كار يك شاهى و صد دينارنيست و به آن فراشهاى چنانى حكم كرد كه عجالتاً «خان صاحب» را نگاه دارند«تا تحقيقات لازمه به عمل آيد» و يكى از آن فراشها كه نيمزرع چوب چپق ماننددسته شمشيرى از لاى شال ريش ريشش بيرون آمده بود، دست انداخت مچ ما راگرفت و گفت «جلو بيفت» و ما هم ديگر حساب كار خود را كرده و ماستها راكيسه انداختيم. اول خواستيم هارت و هورت و باد و بروتى به خرج دهيم ولىديديم هوا پست است و صلاح در معقول بودن.
خداوند هيچ كافرى را گير قوم فراش نيندازد! ديگر پيرت مىداند كه اينپدرآمرزيدهها در يك آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چيزى كه توانستيم ازدستشان سالم بيرون بياوريم يكى كلاه فرنگيمان بود و ديگرى ايمانمان كه معلومشد به هيچ كدام احتياجى نداشتند والاّ جيب و بغل و سوراخى نماند كه آن يكطرفةالعين خالى نكرده باشند و همين كه ديدند ديگر كماهوحقه به تكاليف ديوانىخود عمل نمودهاند ما را در همان پشت گمركخانه ساحل انزلى تو يك سولدونىتاريكى انداختند كه شب اول قبر پيشش روز روشن بود و يك فوج عنكبوت بر درو ديوارش پردهدارى داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند.

![کامکارها [2]](http://www.culture-music.net/tmp/img/g860604517133328.jpg)