تبليغاتX
راز جـــان

راز جـــان

موسیقی زیبای ایرانی، برای آنان که بدون عینک زشتی، و یا با عینک زیبایی به آن نگاه می کنند.

مصاحبه با حمید تجریشی (مقام موسیقایی)

در راستای ایجای فضای انتقاد سالم، شفاف و صریح در جامعه موسیقایی که در آن زندگی می کنم، لازم دیدم یکی از گفت و گوهای جناب حمید تجریشی (مقالات زیادی از ایشان مطالعه کرده ام)، که از نوازندگان خوب و مخصوصا نویسندگان توانای موسیقایی ما با زبانی برّان و سری نترس هستند و خطر نقدی انتقاد را هم به جان خریده اند، در وبلاگ قرار دهم. عمیقا به شما پیشنهاد می کنم که تا آخر مطلب را بخوانید، و شما هم نظرتان را بنویسید. نظرات شما را هم سعی می کنم در جواب به این مقاله در وبلاگ قرار دهم.

                                    با تشکر : بلاگر

اشاره:
حميد تجريشي را مي‌توان موزيسين ـ نويسنده‌اي دانست كه نه خود خواسته كه دگرخواسته، زماني زياد را در محاق بوده است. او در سال 1330 در تهران متولد شده و تحصيلات دانشگاهي را در رشته‌هاي اقتصاد و علوم اجتماعي به پايان برده، هر چند كه به دليل علاقه شخصي به فلسفه، عرفان و اديان، در سال 1357 تا كنون، مطالعاتش را بر موضوعات يادشده متمركز كرده است. اين مطالعات در نهايت به تأليف كتبي چون «گذري به كوي عشق» در باب عشق و شباب فرزندي در شعر حافظ (1368)، «مستي عشق» پيرامون معماي باده در شعر حافظ (1369)، «از دل، از زبان» مجموعه مقالات عرفاني ـ فلسفي و هنري (1373)، «از كشكول فكر و خيال» تأمل مجموعه‌اي ديگر از مقالات (1379) و «صادق هدايت ملحدي با سلوك عارفانه» (1381) انجاميده است.
اما مشهورترين كتابي كه تجريشي به نگارش در آورده، همانا «مرغ شباهنگ» شامل زندگي‌نامه و آثار زنده‌ياد محمود محمودي خوانساري آوازخوان نامي معاصر است كه در سال 1377 نوشته شده است. تجريشي علاوه بر فعاليتهاي يادشده، بيش از بيست سال است كه به ساخت و نواختن سه تار نيز اشتغال دارد و در اين راه از تعاليم و ياري كساني چون جلال ذوالفنون، رضا قاسمي و مسعود شعاري بهره‌مند شده است. او فراگيري رديفهاي آوازي را نيز نزد شاپور رحيمي تجربه كرده است.
تجريشي علاوه بر آثار مكتوبي كه ذكر آنها رفت، «مطرب عشق» را در سال 1371 به رشته تحرير در آورده است. ناگفته نماند كه او دستي در سرودن شعر هم دارد و «حديث آرزومندي» عنوان برگزيده اشعار او از نوجواني تا كنون است.


اگر موافق باشيد گفت‌وگوي اول را دربارة زنده‌ياد محمودي خوانساري و كتاب «مرغ شباهنگ» آغاز كنيم.

بنده راجع به زندگي و هنر استاد محمودي، كه به قول آقاي شهرام ناظري بزرگ‌مرد شرف و هنر بود، گفتنيها را در كتابم و در يك مصاحبة راديويي با برنامة نيستان به تفصيل گفته‌ام. فكر مي‌كنم اگر راجع به مرغ شباهنگ صحبت كنيم مطالب بيشتري براي گفتن دارم.

بسيار خوب. هر طور كه مايل هستيد.

لازم مي‌دانم قبل از هر سخن نكته‌اي راجع به كار بيوگرافي‌نويسي بيان كنم كه در واقع همة مشكل‌آفرينيها در نگارش مرغ شباهنگ منوط به همين نكته بود. همان طور كه مي‌دانيد نوشتن زندگينامه يا بيوگرافي شاخة نويني از هنر نويسندگي است كه اگرچه از قديم وجود داشته ولي شيوة صحيح و كاملش را در اواسط قرن بيستم نويسندگاني چون رومن رولان يا ايروينگ استون و امثال ايشان با نوشتن زندگينامة مشاهيري چون بتهوون، گاندي، وانگوگ و ... بنياد نهادند. در اين شيوة صحيح، غرض از نگارش زندگينامه در حقيقت عبارت است از نشان دادنِ پشت صحنة زندگي مشاهير. چرا كه مردم هر جامعه معمولاً از زندگي مشاهير خود فقط در حد واقعات ظاهري حيات ايشان اطلاع دارند و كمتر كسي مي‌داند كه ايشان پشت صحنة آن واقعات ظاهري با چه مشكلات، موانع، درد و رنجها، ناكاميها، عداوتها، يا بالعكس، با چه كاميابيها، پيروزيها، برخورداريها، عيش و لذتها و غيره زندگي خود را طي كرده‌اند.
اگر نويسنده زندگينامه را با «م‍ُع‍َر‌ِّف» و شخصيت مورد توجه را با «م‍ُع‍َر‌َّف» بيان كنيم، مي‌توان گفت تعهد و مسئوليت اصلي م‍ُع‍َرِ‌ّف ضرورت تبيين همين امور است كه از چشم مردم پنهان است و او با تحقيق در «پشت صحنه»، آنها را بررسي مي‌كند. عدم تحمل اين مسئوليت است كه م‍ُع‍َر‌ِّف را به شيوة «همه پسند نويسي» وادار مي‌سازد.
معرِف در واقع بايد منحني زندگي م‍ُع‍َر‌َّف را با تمام نقاط عطف، صعود و نزول و مشتقات حاصل از تغييرات دوره به دورة «تابع عمرش» مقابل چشم خوانندة خود رسم كند تا كاري نسبتاً كامل انجام داده باشد و آيندگان بتوانند در قضاوت راجع به م‍ُع‍َر‌ِّف او مستند و محكم سخن بگويند.
اما در ايران، چنان كه پيداست بايد براي غالب زندگينامه‌هايي كه راجع به اهل موسيقي نگارش يافته عنوان جديدي، مثلاً «تجليل‌نامه» انتخاب كرد. محتواي اكثر اين تأليفات به نحو رايج عبارت است از مطالبي راجع به ويژگيهاي فني كار م‍ُع‍َر‌َّف بعد هم ستايشهاي شاعران، بعد هم تعدادي عكس، كه اينها اگر چه همه لازم‌اند اما كافي نيستند. شما هر چه در اين نوشته‌ها جست‌وجو كنيد، حداقل چند صفحه مطلب راجع به مجموعة عوامل مثبت و منفي و حادثات تلخ و شيرينِ مؤثر در زندگي م‍ُع‍َر‌َّف نمي‌يابيد. هيچ ذكري از تواناييهاي خاص، نقطه‌ضعفها، مشكلات خانوادگي، رنج فقر و لذت رفاه، دردسرهاي اجتماعي و باقي ماجراهاي مهم و تعيين‌كنندة مسير آن منحني در ميان نيست. گويي م‍ُع‍َر‌َّف يك وجود استثنايي بوده كه به نحوي كاملاً مجزا از جامعه، بي‌هيچ تأثيرپذيري از وقايع آن، بري از هرگونه اشتباه و خطا، مطلقاً بدون مشكل و گرفتاري، در رفاه و آسايش كامل فقط به كار خود مشغول بوده و ما بايد در ازاء اين كار او را ستايش كنيم. اينها نوشته‌هايي از نوع «كبريت بي‌خطر» هستند كه معمولاً حتي دشمنان، رقيبان، حسودان و بدخواهانِ م‍ُع‍َر‌َّف از خواندن آنها خشنود و محظوظ مي‌شوند. چرا كه نويسنده حتي به يك مورد از شيطنتها، كارشكنيها، آزارها و رنجهايي كه م‍ُع‍َر‌َّف از ايشان تحمل كرده است، اشاره نمي‌كنند. منظور از شيوة «همه پسند نويسي» يك چنين شيوه‌اي است و برخي از اهل قلم در اين شيوه نگارش چنان مهارت دارند كه قادرند في‌المثل كتابي دربارة حضرت علي (ع) بنويسند كه حتي معاويه هم از آن خشنود گردد.
چنان كه ذكر شد، تمام گرفتاري بنده در نگارش «مرغ شباهنگ» ناشي از توجه به همين مسائل بود. زيرا مي‌خواستم يك زندگينامه بنويسم، نه يك «تجليل‌نامه». پس بايد از جلوه‌هاي ظاهري زندگي‌اش فراتر مي‌رفتم و آن «پشت صحنة» دردناك و رنج‌آميز را نشان مي‌دادم. لاجرم به خوبي مي‌دانستم مطالب كتابم به همة كساني كه به هر نحو و به هر مقدار در ايجاد آن «پشت صحنه» مؤثر بوده‌اند گران خواهد آمد. علاوه بر اين مشكل ديگري نيز داشتم كه عبارت بود از وقوف به عدم اهليت و شايستگي خودم براي نگارش اين كتاب.
محمودي يك انسان شايسته و به تمام معني وارسته بود؛ پس كسي كه داستان زندگي‌اش را مي‌نوشت بايد دست كم به اندازة خود او چنان فضايلي را مي‌داشت تا سخنش كاملاً مؤثر مي‌افتاد. اما هر چه منتظر شدم تا از بين «نيكانِ واجد صلاحيت» كسي به اين كار همت گمارد چنين اتفاقي نيفتاد. غربت محمودي در جامعه و محيط اطرافش بيش از آن بود كه كسي حاضر شود چنين صادقانه و بي‌پروا در دفاع از حقانيت هنر و زندگي مظلومانه‌اش سخني بگويد. اگر بنده هم سكوت مي‌كردم، آن‌گاه محمودي براي مردم و به ويژه آيندگان تبديل مي‌شد به يك آوازخوان معمولي (نه يك هنرمند صاحب سبك ممتاز) با دو دانگ صدا و آثاري متوسط كه فقط يك ذره عزت نفس و مناعت طبعش در بي‌اعتنايي به مال و ثروت دنيايي بيشتر از ديگران بوده. كما اينكه در حال حاضر برخي واقعاً مايل‌اند چنين نظري را درباره او رواج دهند، اما چون نمي‌توانند اظهارات قبلي‌شان در مرغ شباهنگ را انكار كنند ناچار يا ساكت‌اند يا فقط نزد دوستان «رازدار» خود آن را مي‌گويند.
تازه اگر هم چنين نظري صحيح باشد، بايد به اين نكته توجه داشته باشند كه اصلاً همه هنر هنرمند در واقع رسيدن به همان «يك ذره عزت نفس و مناعت طبع» است. هنري كه موجد كمال معنوي در شخصيت انسان نشود فقط اشتغال به يك حرفه ‌است، آن هم حرفه سياه. تمام حساسي‍ّت و كوشش بنده در مرغ شباهنگ نيز منوط به نشان دادن اين قضيه بوده است كه آيندگان و امروزيان بدانند محمودي و چند تني امثال او براي رسيدن به آن عز‌ّت نفس و مناعت طبع چه تاوان سنگين و بهاي كثيري از تحمل درد و رنج و محرومي‍ّت را پرداختند و به خصوص او چطور در نهايت بي‌امكاني و سختي توانست آن هنر والا و بي‌بديل را بيافريند.
ده سال از مرگ او گذشت و كسي حاضر به انجام اين كار نشد. لاجرم بنده دست به كار شدم. در حالي كه در تمام مدت نگارش كتاب دست و دلم از توجه به عواقب دشوار آن مي‌لرزيد.
به هر تقدير «از بخت شكر دارم و از روزگار هم» كه خداي بزرگ به فضل و عنايت خود در وجود ضعيف و هراسيدة من آن حد از صداقت و شهامت را ايجاد كرد كه بتوانم ضمن اعتراف به ناتوانيهاي علمي و اخلاقي خود، در كمال صراحت به نقد و بررسي آثار و شرح احوال او و نشان دادن تأثيرات ديگران در زندگي‌اش بپردازم. چاره‌اي جز اين نداشتم كه قلم را به دست دلم بدهم و در قيل و قال ناشي از وجود برخي «هنرمندنمايان» سلسله مراتب دروغين بزرگ‌نماييهاي فرمايشي را در هم بشكنم و او را در جايي كه به حق شايستة وجود ارجمندش بود قرار دهم. چنين شد كه با توكل به خداي بزرگ:
به دل دردي كز آن شيرين‌شمايل داشتم گفتم
ز ترس خود گذشتم هر چه در دل داشتم گفتم
(البته با اجازة شاعر مصرع دوم شعرش را كمي تغيير دادم.)
از آن پس اين سخن شمس تبريزي آويزة گوش من شد: «سخن را چون گفتني باشد، اگر همة عالم از ريش من در آويزند كه مگو، بگويم و يقين بدانم كه اگرچه بعد از هزار سال، به دست آن كس برسد كه من مي‌خواهم.»
بگذريم. مثل اينكه سخن خيلي طولاني شد و فرصت سؤال از شما گرفته شد. به هر حال تا اينجا اگر سؤالي باشد بنده براي پاسخ حاضرم.

البته سؤالاتي براي ما وجود داشت كه خوشبختانه شما در صحبتهاي خود به آنها پاسخ داديد. پس همچنان ادامه بدهيد تا بعد اگر سؤالي پيش آمد مطرح كنيم.

بسيار خوب! مرغ شباهنگ با چنين فكر و انگيزه‌اي نوشته شد و حالا مي‌بايست به دنبال ناشر مي‌گشتم. كتاب را نزد يكي دو ناشر بردم. آنها ابتدا استقبال كردند و قرار شد آن را مطالعه كنند و چنانچه مورد پسندشان قرار گرفت مرا خبر كنند. مدتي گذشت و خبري نشد. ناچار بنده سراغ پاسخ را گرفتم و چنين شنيدم‌ «البته كتاب بسيار خوبي نوشته‌ايد ... اما راستش در حال حاضر ما در مسير چاپ چنين كتابهايي نيستيم. والسلام.»
اين پاسخ را از پيش حدس مي‌زدم و در عين حال مي‌دانستم كه تنها دليل پرهيز از چاپ فقط «همه پسند نبودن» آن بوده.
بالاخره با انتشارات فكر روز آشنا شدم و هنگامي كه پس از يك ماه، آمادگي خود را براي چاپ اعلام كردند ترديد نداشتم كه همان خدايي كه فكر نگارش آن را در دل من انداخته، فكر چاپ آن را نيز در دل ايشان انداخته.
اكنون مدت زيادي از ناياب شدن چاپ اول مي‌گذرد و فكر روز براي چاپ دوم آمادگي ندارد و ناشر ديگري هم فعلاً نيافته‌ام. ولي «در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست» لابد اين تأخير در چاپ دوم نيز حكمتي دارد كه همان خدا بهتر مي‌داند و من هم آن را به فال نيك مي‌گيرم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/04/31ساعت 10:42  توسط سید ناصر  | 

 

RAZEJAN.TK

آدرس وبلاگ

 

+ نوشته شده در  87/04/29ساعت 13:2  توسط سید ناصر  | 

گزارشی از کنسرت ارکستر موسیی ملی ایران در شیراز

به راحتی بلیط را از مکانهای معتبری که تعبیه شده بود تهیه کردیم. 25  و 26 مرداد دو شبی بودند که روی هم رفته شش هزار نفر قرار بود در کنسرت بزرگترین ارکستری که در عمرشان خواهند دید شرکت کنند. باغ زیبای عفیف آباد شیراز که قدمتی دیرینه دارد و بسیار زیبا هم نورپردازی شده بود میزبان ایشان بود. محوطه یه شش بلوک تقسیم بندی شده بود و هر بلوک هم پانصد نفر.  روی بلیط من نوشته بود : A 479 . جایم بد نبود. به راحتی همه نوازندگان و خواننده و آقای فخرالدنی را می دیدم. شب گذشته به دلیل مشکلی که در سیستم برقی مراسم به وجود آمده بود، مردم تا ساعت 22:15 منتظر ماندند، در صورتی که مراسم قرار بود ساعت 21 شروع شود. اما شبی که نوبت ما بود ساعت 21:30 برنامه شروع شد. ایراد هم از برگزارکنندگان نبود، بلکه به این خاطر که مردم دیرتر آمدند و سرجایشان هنوز ننشسته بودند، حدود بیست دقیقه ای طول کشید تا تقریبا نظم حاکم شود.

نوازندگان به ترتیب وارد شدند، استاد فخرالدینی هم با وقار و زیبایی تمام همچون طاووسی خوش نقش و نگار و در عین سادگی وارد سن شد و حدود دو سه دقیقه ای حضار او را تشویق کردند. کیفیت صدا عالی بود، تمام محوطه صدا را بدون هیچ اشکالی با تفکیک و قدرت خوب می شنیدند، چهار مانیتور بزرگ هم تصویر را برای ردیفهای A و B به بعد، پشتیبانی می کردند.

ارکستر شروع به نواختن قطعه زیبایی کرد که همه را به وجود آورد. حرکات استاد فخرالدنی حیرت انگیز بود و حرکات او هم نوازندگان را سر شوق می آورد و شاید هم می ترساند. نزدیک به بیست نوازنده ویولن، چنج نوازنده تار، یک سنتور و یک قانون، چهار ویولن سل، چهار ویولا، دو فلوت، تنبک، جاز، سنج، بم تار و چند ساز دیگر. تا آنجایی که من می دانم از لحاظ سازبندی ترکیب خوبی بود. بعد از اجرای قطعه اول و تشویق حضار، با اشاره ی رهبر ارکستر خواننده وارد شد، سالار عقیلی، که چند سالی است که مردم کم کم دارند او را می شناسند، از اجرای " اولین سرود ملی ایران " گرفته تا " حالا چرا؟ " سریال استاد شهریار. البته من که فقط او را با این کارهایش نمی شناختم، بلکه او را خیلی عمیق تر و جدی تر موشکافی کرده بودم، و خیلی خوب او را از لحاظ شیوه آوازی و توانایی هایش می شناختم.

بروشر زیبایی که توسط شرکت فرهنگی هنری شهرآفتاب طراحی شده بود (برگزارکننده این مراسم که چند جوان خوش تیپ، با سواد، متدین و با عرضه هستند، یک شرکت رایانه ای را به شرکت بزرگی تبدیل کرده اند که از پس برگزاری چنین کنسرتی به خوبی برآمده است)، تمام جزئیات 14 قطعه ای را که اجرا می شدرا، شرح داده بود به همراه عکس زیبایی از استاد فخرالدینی و عکس زیباتری از سالار عقیلی. قطعات بسیار زیبایی همچون خوشه چین، با شباهنگ، دختر کولی، سلام شیراز، سه اپیزود از آهنگ های سریال امام علی، چرا خاموشی(به یاد استاد احمد عبادی) در این مراسم به اجرا درآمدند.

بین دو زمان 45 دقیقه ای که حدود 15 دقیق استراحت بودم، رفتم کنار محوطه ای که اعضای ارکستر آنجا بودند، آقای فخرالدینی و عقیلی را ندیدم (البته بعد آنها را هم از نزدیک دیدم)، اما دیگران،هرکس به کاری مشغول بود، یکی عکس یادگاری می گرفت و دیگری نخ سیگاری دود کرده بود و سه چهار نفری با سه چهار نفر دیگری! شوخی می کردند، بعضی ها با دوستان این طرف محوطه که همشهری یا شاگرد و غیره شان بودند، گفت گو می کردند و ... .

مراسم  از لحاظ نظم تقریبا خوب بود، فکر همه چیز را کرده بودند به جز راه های خروج و ورود (البته کاری هم نمی توانستند بکنند چون باغ فقط یک در بزرگ دارد) و بادی که خیلی کم و گه گاهی می وزید. بین دو قسمت از برنامه هم باد شدیدی وزیدن گرفت و نت همه را بر باد داد به جز نتهای استاد که آن هم در حین مراسم و بین دو قطعه بر باد رفت. ای کاش یک گیره ای، چیزی روی این پایه ها نصب می کردند که همین یک نقص را هم نداشت.

همه راضی بودند به جز عده ای که اعتقاد داشتند که : "هر کاری کنید موسیقی سنتی ایران چیز دیگری است". البته ایشان هم فکر کنم بلیط را اشتباه گرفته بودند، چون کنسرت سنتی " تنبور نوازان کوران " دو سه شب قبل تر از این برگزار شده بود و ایشان امشب تنها وقتشان را هدر داده بودند.

روی یکی از ملودی های اصلی سریال امام علی، به مناسبت حضور این گروه در شیراز دو بیت از اشعار حضرت سعدی که سالار قبلا در کاست سعدی نامه [چهارگاه] آن را اجرا کرده بود گذارده شد، قطعه ی دیگری از آهنگ سریال هم که بی کلام بود و قطعه آخر هم همان اجرای معروف "صدیق تعریف" است : " کل صبحاً و کل اشراق ... "؛ سالار خیلی شبیه به استاد خود خوانده بود(هفت سال نزد استاد صدیق تعریف، که خود از شاگردان مرحوم رضوی سروستانی است، تعلیم دیده است)، اما باز هم لحن و نوای وی برای من که چیز دیگری بود.

رنگ بیات شیراز و سلام شیراز با شعری از استاد محمد حسین شهریار یک حال اساسی به همه داد :

 " دیدمت دورنمای بر و بام ای شیراز    سرم امد به بر سینه سلام ای شیراز ".

در پایان هم اجرای ارکستر بسیار مورد توجه قرار گرفت و همه ارکستر را تشویق نمودند، و بعد از پنج دقیقه تشویق مداوم و ضرب دار، استاد فخرالدینی و سالار عقیلی که از صحنه خارج شده بودند، بازگشتند و سرود ای ایران مرحوم خالقی که استاد بنان (با همخوانی گلنوش خالقی) بسیار زیبا آن را اجرا کرده است، را زنده کردند و باز هم عالی بود و همه مردم زمزمه می کردند.

ساعت 23 مراسم به پایان رسید و با همراهانم راضی و خندان و متفکر از چیزهایی که دیده  و یاد گرفته بودیم، به سمت " fastfood حاجی دایی " حرکت کردیم.

+ نوشته شده در  87/04/29ساعت 12:8  توسط سید ناصر  | 

مبانی تئوری موسیقی

Music Theory - Note Reading


A staff is made up of five horizontal lines and four spaces.

staff

Pitches are named after the first seven letters of the alphabet (A B C D E F G).

A clef is a musical symbol placed at the beginning of the staff that determines the letter names of the lines and spaces.

The two main clefs are the treble and the bass:
treble clef bass clef



A grand staff is a combination of both the treble and bass clefs connected by a vertical line on the left side of the staves (plural staffs).

grand-staff

Ledger Lines are an extension of the staff. They are additional lines both above and below which are parallel to the staff. Each ledger line contains one note.

ledger lines bass ledger lines

Note Values

Each note has a specific duration.

note values




Meter


    Meter is the regular recurring pattern of strong and weak beats of equal duration; also known as time. The meter or time signature in a musical composition is indicated by a fraction, and located at the beginning of a piece of music. The lower number of the fraction tells what kind of note receives one beat. The upper number tells how many beats are in a measure.

In Western music there are two types of meter, simple and compoud. In simple meter the upper number is either 2, 3, or 4. Each beat is subdivided by two. Simple Meter

In compound meter the upper number is either 6,9, or 12. Each beat is a dotted note and subdivided into groups of three beats.

Compound Meter

 

+ نوشته شده در  87/04/23ساعت 14:7  توسط سید ناصر  | 

شمایی از آغازین صفحه سایت شخصی حمید متبسم

وب سایت شخصی حمید متبسم، از بهترین وب سایتهایی است که برای یک هنرمند از دیدگاه من به عنوان یک طراح گرافیست، طرح ریزی و اجار شده است.[حمید متبسم]

+ نوشته شده در  87/04/23ساعت 10:49  توسط سید ناصر  | 

داستانی از استاد حمید گلستانی

به نام یار

روزی در خدمت استاد حمید گلستانی بودم مطلب جالبی را نقل می فرمودند که شایسته آن می دانم که در خانه ام آن را بنویسم. اما قبل از آغاز مطلب، ذکر دو نکته لازم است : 1- دوره و زمانة امروز با بیست سال پیش تفاوت دارد. 2- اصلا قصد توهین به هیچ شخصی در این ماجرا وجود ندارد و اتفاقا به نظر من که آن استاد که ذکرش خواهد رفت داری شأن بسیار بالایی هست.

داستان از زبان استاد گلستانی نقل می شود :

سالهای گذشته که ماهی یک بار از شیراز به تهران برای تعلیم کمانچه نزد استاد مهدی آذر سینا می رفتم، تعدادی از کسانی که امروز کمانچه کش های معروف هستند، حضور داشتند، مثل اردشیر کامکار، فرج علیپور و ... . از آغاز کتاب شیوه کمانچه نوازی تا آواخر آن یعنی دو-سه درس آخر را کامل و مسلط نواخته بودم. یک رفیق هم در شیراز دارم که بسیار عالی نی می زند. ما که مدت ها با هم تمرین می کردم و جوان هم بودیم و سر پر شوری داشتیم، در به در دنبال قطعه ی موسیقایی می گشتیم که از عهده نواختن آن برنیاییم.

در یکی از همین ماهها که به تهران رفتم، سر کلاس استاد با ایشان در مورد ماجرایی بحثی پیش آمد و من از ایشان ایرادی گرفتم (البته نه در نوازندگی و موسیقی و ... بلکه از جهاتی شبیه به بخل در تعلیم که بسیاری از اساتید ما به آن دچار اند البته الان مقداری وضع بهتر است)، ایشان هم فرمودند : خب اگر می توانی برو و این پیش درآمد اصفهان از استاد بهاری را بزن و بیاور(از آخرین درسهای همان کتاب).

به شیراز که آمدم، در طبقه بالای منزل که یک اتاق بیشتر نداشت و یک اتاق پایین هم برای زندگی مادرم بود، نشستم و کمانچه را به دست چپ دادم و آرشه را به دست راست کشیدم و همین که آمدم میزان اول را بزنم دیدم که ضرب آن با سکوت ها و نت هایی که نوشته است نمی خواند. یک بار دیگر امتحان کردم، باز هم نشد، شاید نزدیک به دو ساعت در میزان اول و دوم بودم و بالاخره نتوانستم. در آن شب برفی، به خانه مهندس همان رفیق نی نوازم زنگ زدم و گفتم، بیا که قطعه ای پیدا کرده ام که نمی توانم بنوازم، و گفت که اگر می توانی به منزل من بیا. به منزل مهندس که رسیدم، نی را زیر دندان گذارد و با پای چپ ضرب گرفت و همین که در نی دمید، دید نمی شود، باز امتحان کرد باز هم ... . همان بلایی که سر من آمد سر مهندس هم آمد و حدود یکی دو ساعت هم هر دو گیج و حیران بودیم و هر کلکی هم بلد بودیم سوار کردیم و فایده ای نداشت.

بعد از ساعتی به ذهنم رسید که میزان بندی آن را تغییر بدهم ( : ایراد از بنده است که یادم نیست، ولی فکر کنم از شش-هشتم باید به دو-چهارم تبدیل می شد)، و دیدم که با یک بار اجرا، تمام قطعه را نواختم.

به تهران که رفتم، نوبت به اجرای من که رسیدم، شروع کردم به نواختن. به پایان که رسید، با استاد به صورت معترضه برخورد کردم و با ناراختی گفتم که شما قصد دارید با این کارتان کسب درآمد کنید و بخل در آموزش دارید و این همه جوان را از اطراف ایران جمع کنید دور خودتان و ...، بلند شدم و بیرون آمدم و برگشتم شیراز.

بعد از چند سالی که دیگر استاد را ندیدم، سال 1379 در مراسم سالگرد، استادم مرحوم سید نورالدین رضوی سروستانی، خیل وسیعی از اساتید و هنرجویان و شاگردان ایشان حضور داشتند. من هم در مراسم سه تار زدم و آواز خواندم. استاد آذر سینا هم که دیگر حسابی پیر شده بودند و به علت لرزش دستی که پیدا کرده اند دیگر ساز نمی زنند، در مراسم بودند. بعد از پایان مراسم ارتحال استاد سروستانی، جناب آذرسینا پیام فرستاده بودند که به گلستانی بگویید بیاید ببینمش. من هم از اینکه خدمت ایشان بروم راضی نبودم و نرفتم. بعد از دو سه ماهی برای کاری به تهران رفتم. کارم که به پایان رسید با خود  گفتم که هر چه باشد او استاد تو است و باید خواهش او را برآورده کنی.

منزل ایشان رفتم و دست استاد را بوسیدم. ایشان هم سر و صورت من را بوسیدند و همدیگر را در آغوش گرفتیم. در آخر کار هم گفتند برو کمانچه را از اتاق بیاور، آوردم، دو سه مطلب از اسرار نهان و شگرف کمانچه را به من تعلیم دادند و گفتند برای این است که صدای سازت شنیدنی شود و بهتر ساز بزنی. آن ها را که تعلیم دادند از ایشان جدا شدم و هنوز که سالیانی می گذرد خدمت ایشان ارادت دارم. صدای سازم هم بسیار تغییر کرد.

...

بلاگر : واقعا این مطلب را از عمق وجود می گویم که صدای ساز استاد گلستانی شنیدن دارد، از همه مهم تر به خاطر دل صاف و جان بی ریایی که دارد، بعد به خاطر زحمتی که روی ساز می شکد و زندگی خود را به موسیقی پرداخته است و همچنین تعلیمات ویژه استاد آذرسینا . به نظر من، که صدای کمانچه های زیادی را شنیده ام، از صدای ساز حسین خان اسماعیل زاده تا استاد بهاری و شکارچی گرفته تا کلهر و جهان آبادی و ... ، بسیار دلنشین است و مهم تر آن که هنوز کمانچه اش صدای کمانچه می دهد، عین بهاری ساز می زند، و صدای ویولون و تکنیک های ویولن را از کمانچه نمی خواهد. هر چند با تکنیک بالایی ساز می زند اما خودش می گوید که " تکنیک و سرعت را فدای صدای سازم کرده ام، شاگردم آقای جعفری، از من در تکنیک و سرعت بهتر است ولی او کمانچه نمی زند، بلکه یک ویولن نواز است".

من هم فکر می کنم که آنها فقط ویولونشان را روی زمین می گذارند.

+ نوشته شده در  87/04/23ساعت 9:44  توسط سید ناصر  | 

 

www.schrodinger.blogfa.com

وبلاگ تخصصی فیزیک

بلاگر وبلاگی که در آن هستید ( راز جان ) اقدام به راه اندازی آن ( شرودینگر )نموده است.

 

+ نوشته شده در  87/04/22ساعت 9:10  توسط سید ناصر  | 

ارکستر اصلی - تست کمانچه - بهترین قطعه ای که در عمرم شنیدم


بعد از دو جلسه تمرینی که با گروه تازه به کار آغازکرده استاد گلستانی من را به گروه اصلی خود یا به قول خودشان به ارکستر اصلی خودشان دعوت کردند.جمعه ها ساعت 16 در آموزشگاه ماهور. برای درس این هفته هم دو قطعه به من دادند که برای تمرین با گروه آماده کنم، یکی پیش درآمد زیبای اصفهان از رضا محجوبی [که اول فیلم کیف انگلیسی آن را شنیده اید] و دیگری هم یک رنگ بسیار قدیمی و همچنین بسیار زیبا.


کمانچه ام را که تازه تهیه کرده ام، این هفته بردم خدمت استاد گلستانی [اگر خواننده ی وبلاگ من باشید او را باید خوب شناخته باشید]. با انگشت روی سیمهای آن زدند و از صدای ساز پرسیدم فرمودند: همینجوری که می زنم صدایش خوب نیست! . بعد کوک کردند و شروع کردند یک دقیه ای با سیم سل نواختن. آنگاه گفتند که نه، صدای تو دماغی ای دارد. دوـسه دقیقه ی دیگری هم نواختند با به کار گیری تمام امکانات صدایی ساز، بعد فرمودند که نه اتفاقاً صدای خوب و تو دماغی دارد و به درد کمانچه نوازی می خورد. من خیلی خوشحال شده بودم.
از دوشنبه هفته دیگر، قرار است به آهستگی و با دقت فوق العاده زیاد، کمانچه را هم شروع  کنم از روی کتاب هنرستان.
استاد گلستانی بعد از اینکه صدای ساز به دلشان نشست، خطاب به من (البته در حضور دیگران) فرمودند: حالا می خواهم عشوه گری کمانچه را به تو نشان بدهم. و یک قطعه را در بیات اصفهان که ابتدای آن را با نوک کمانچه (معادل دقیق و علمی آن را هنوز نمی دانم) آغاز کردند، اجرا نمودند که موقع اجرا باور  کنید من آنجا نبودم، خدا را شاهد می گیرم که اولین قطعه موسیقایی بود که فطرتا آن را دوست داشتم. بعد از آن هم بحث حول اینکه بعد از مرحوم استاد بزرگوار علی اصغر بهاری، به شیوه ی او کسی تأثی نکرده اند به جز بعضی افرادی که الان هم هستند و استادند، مثل مهدی آذر سینا و علی اکبر شکارچی. صدای این ساز فراموش شده است. ولی استاد گلستانی خودشان می فرمودند که من قید تکنیک و سرعت و خیلی چیزها را زده ام تا اینکه صدای کمانچه را فراموش نکنم. البته به این معنا نیست که استاد بهاری تکنیک نداشته اند و  از این جور حرفهایی که ... .

+ نوشته شده در  87/04/19ساعت 10:8  توسط سید ناصر  | 

ارکستر ملی، به همراه سالار عقیلی به شهر من، "شیراز" می آیند.

ارکستر ملی ایران به رهبری «فرهاد فخرالدینی» برای اجرای کنسرت در شیراز، به این شهر می رود.

رهبر ٧١ ساله ارکستر ملی قرار است به خوانندگی «سالار عقیلی» روزهای ٢٥ و ٢٦ تیر در باغ عفیف آباد شیراز، آثاری از موسیقی ملی ایران را به اجرا درآورد.

ارکستر ملی ایران شهریور سال گذشته قرار بود نخستین اجرای خود را در خارج از تهران و تبریز برگزار کند، اما به دلیل ارتحال آیت  الله بنی فضل نماینده مردم آذربایجان شرقی در مجلس خبرگان، این اجرا لغو شده بود.پیش از اجرای شیراز، روزهای ٥، ٦ و ٧ تیر ٨٧ این ارکستر دومین برنامه خود را در سال ٨٧ و با خوانندگی «سالار عقیلی» در تالار وحدت اجرا می کند.[ایران فستیوال]

سالارعقیلی / خواننده توانای ارکستر ملی ایران


سالار عقیلی خواننده ای جوان و دانش‌ آموخته هنرستان موسیقی سوره و نیز دارای مدرک کارشناسی در رشته‌ی بازیگری تئاتر است . وی همسر نوازنده پیانو خانم حریر شریعت زاده است که از شاگردان استاد جواد معروفی بوده است . او خواننده‌ ثابت اركستر موسيقى ملى ايران است و سابقه‌ی کار با گروه دستان و ارشد تهماسبى را دارد .[محمد جابر صفایی]

+ نوشته شده در  87/04/16ساعت 13:0  توسط سید ناصر  | 

لحظه ای با همایون بخوانید! ! ؟ !

من اين اخلاق را دارم كه هيچ‌وقت در مورد چيزی پيش‌داوری نمی‌كنم. مثلاً فكر نمی‌كنم موسيقی پاپ لزوماً بد است يا موسيقی سنتی عالی است! موسيقی سنتی هم می‌تواند خيلی بد اجرا شود. مهم اين است كه هنرمند‌ اثر را چطور اجرا می‌كند و اين موسيقی از چه انديشه و چه جايگاهی برخاسته است. گاهی اوقات يک موقعيت ويژه، موسيقی خاصی را می‌طلبد. بعضی وقت‌ها موسيقی‌یی كه من دوست دارم، اصلاً مناسب فضا نيست.

+ نوشته شده در  87/04/16ساعت 12:43  توسط سید ناصر  | 

گزارشی از اولین جلسه تمرین گروهی سه تار

 بعد از اینکه همراه با پسرخاله ام، علی منزل استاد گلستانی رفتم، قرار شده بود که هنرجویان ایشان، پیش درامد ماهور و قطعه ضربی و چهارمضراب ماهور از کتاب ذوالفنون را کار کنند، من هم که سازم را همراه نبرده بودم، استاد سازشان را به من دادند و با آن، از روی کتاب چون، درسها را تا حالا نزده بودم، شروع به نواختن کردم. هنرجوها، بهترینشان، حداکثر دو سال ساز زده بود، استاد با این کارش می خواست، هم تکنیک و هم درک عمیق هنرجوها را افزایش دهد.

قرار شد که از این هفته همه هنرجویان تازه کار ایشان بروند و این سه چهار درس به اضافه تصنیف مرغ سحر را خوب کار کند و چهار شنبه و بعد از آن در یکشنبه ها در اموزشگاه گروه نوازی کنند.

با اینکه خیلی تمایل نداشتم بروم، چون استاد فرموده بودند بیا، من هم قبول کردم.

استاد فرمودند برای اینکه ریتم و حالت اجرای بچه ها خراب نشودف تو هم بیا و کنار انها ساز بزن؛ خوب وقتی خود استاد در کنار هفت هشت نفری که سه تار می زند، می اند و کممانچه می نوازند و می خوانند، من هم از خدایم بود که بروم.

روز چهارشنبه با یکی از شاگردهای خیلی قدیمی تر استاد، به آموزشگاه رفتیم، استاد و بچه ها مشغول تمرین بودند، من سه تار و آن رفیق قدیمی هم بم تار می زدیم.

روی هم رفته، هشت نفری بودیم، دو تا بانو و سه تا هم آقا. یکی از اقایون خیلی آقا بود، حدود دخ سالش بود ولی نسبت به سنش خیلی خوب سه تار می زد. دختر خانم هم هم بد نبودند ولی ...

بعد از حدود دو ساعت تمرین، بچه ها رفتند و استاد و همان رفیق قدیمی و من ماندیم. استاد یک تصنیف جدید هم به ما گفتند که تمرین کنید و مقداری هم اواز با سه تار برایمان اجرا نمودند که خیلی زیبا بود.

جلسه بعدی یکشنبه، ساعت ۱۹ آموزشگاه چاووش

+ نوشته شده در  87/04/13ساعت 15:44  توسط سید ناصر  | 

یکی از آوازهای زیبای سالار عقیلی

به زودی پستی برای دانلود تمام اثار سالار عقیلی خواننده محبوب  و توانای امروز ایران را فعال خواهم کرد که بتوانید تمام آثار او و در آینده خوانندگان دیگر را دانلود کنید.

فعلا این قسمت از اواز را که در بیات راجع اصفهان خوانده شده است را بردارید و گوش کنید، نظر هم که فراموش نمی شود ...

دریای بی پایان

سالار عقیلی/ دستان / بیات راجع اصفهان

+ نوشته شده در  87/04/12ساعت 13:27  توسط سید ناصر  | 

سؤوالی که همیشه در ذهنم بود!

یکی از سؤوالاتی که به هنگام دیدن کنسرت های استاد شجریان (هرچند با موسیقی تصویری رابطه خوبی ندارم) در ذهن من نقش می بست، این بود که روی آن کاغذهایی که استاد در کنار خودشان می گذارند و گه گاه هم به آن نگاهی می کنند چه هک شده است؛ نت، دستنوشته، اسم گوشه و آواز و یا ... . اما با دیدن این تصویر خیلی از سؤوالات ذهنم پاسخ داده شد. خیلی حرفه ای نکات لازم، ضروری و مفید و مختصر نوشته شده است، بدون حتی یک حرف و حرکت اضافه با آن خط زیبا و درشت روی کاغذ سفید.

محمدرضا شجریان

یکی از دست نوشته های استاد شجریان که هنگام اجرای کنسرت روبرویشان قرار می دهند و یک عکاس حرفه ای آن را شکار کرده است.

+ نوشته شده در  87/04/10ساعت 12:21  توسط سید ناصر  | 

آواز جاده ای

یکی از خوش ترین و فرح بخش ترین تجربه های من آواز هایی است که در کوچه و خیابان می خوانم.

آوازهای جاده ای هرچند فالش و خاج اند ولی خودشان از دل برخواسته اند. کسی تو را مجبور نمی کند آن آواز را زمزمه کنی. اگر خارج و فالش هم بخوانی احتمالا کسی نمی شنود؛ اگر شنید هم که نمی تواند کاری بکند، چه کار می تواند بکند به جز اینکه زیر چشمی به شما نگاه کند و با یک اخم خیلی کوچولو از کنار شما عبور کند.

در آوازهای جاده ای شما هر دستگاهی که در آن لحظه به روح و روحیه و فطرت شما نزدیک باشد را می توانید بخوانید.

یکی از بهترین گوشه و تصنیف هایی که من می خو.اندم و راستش را بخواهید می خوانم، همین آواز مشهور شبی که اواز توش نیدم در همایون واز بهترین اجراهای استاد حسین قوامی است. اصلا این را بگویم که آواز همایون بسیار مناسب برای حالات شاد و حزین در کوچه و خیابان است.

همچنین دو خوانی یا همخوانی شوشتری محمدرضا و همایون شجریان هم بسیار اواز مناسبی برای جاده خوانی بود.

برای دانلود لطفا به اینجا ( پری کجایی) و اینجا (هم آوازی شوشتری) بروید.

سه تار نیز یکی از بهترین سازهایی است که همیشه با شما است و هیچ آداب و ترتیبی نمی خواهد. نه که نمی خواهدها نه، می خواهد اما اگر با روح تو سازت یکی شده باشد، آنگاه نمی خواهد.

سه تار

+ نوشته شده در  87/04/10ساعت 11:34  توسط سید ناصر  | 

روزهای زیبای کنکور

دلنوشته های کمانچه نواز

مطلب زیر، از وبلاگی که به دلنوشته ها و خاطرات و علاقه مندیهای یک بانوی ایرانی می پردازد، برداشته شده است.

نگرانی و استرس اندکی که برای کنکور داشتم فقط و فقط به خاطر آن بود که می خواستم کمی از محبت های خانواده ام را جبران کنم...حسی که می دانم بسیاری از کنکوری ها آن را دارند...

اما باز مادرم این فرشته ی نجات ٬صبح روز امتحان مرا بیدار کرد و آرام به من گفت:عزیزم اگر قبول شدی که چه بهتر ولی اگر نتوانستی بدان که همیشه مانند قبل برای ما عزیزی و دانشگاه رفتن همه ی زندگی  نیست ٬بلکه وسیله ایست برای رسیدن به یک هدف....و با توانایی هایی که من در تو سراغ دارم از راه های دیگر هم می توانی به این هدفت برسی...

  می دانم که تمامی جوانان شایسته این آب و خاک ٬ با استعداد مادرزادی و هوش بالایی که دارند می توانند با تلاش قله های افتخار دلخواهشان را فتح کنند ...

فقط کمی توکل بر خدا و ایمان به توانایی هایشان را با آنها بدرقه کنید...باقی را خودشان با سرعت بدست می آورند..

+ نوشته شده در  87/04/08ساعت 18:51  توسط سید ناصر  | 

دومین معرفی از بلاگر

شهر راز و گل و بلبل. شهر حافظ و سعدی و اهلی و شوریده و وصال. شهر شاهچراغ و تخت جمشید و بازار وکیل و مسجد نصیرالملک. شهر ملاصدرا و سیبویه و دکتر خدادوست. شهر امین تارخ و مهدی فقیه حمید دهقان نسب و ... ............................شیراز.

زادگاه پدر و مادرم در سپیدان فارس است، سرزمینی پر از برف و سپیدار.

من ابتدا خیلی باهوش بودم. یاد دارم تا سوم راهنمایی درسی خوانده باشم. یک بار که مادرم مجبورم کرد درس بخوانم، بعد از چند دقیقه که امده بود من چی کار می کنم، دیده بود که من سرگرم درس هستمف آمده بود نزدیک و دیده بود که اصلا کتاب را سر و ته گرفته ام. همیشه هم رتبه اول تا سوم کلاس بودم. به فارسی و انشا و عربی خیلی علاقه داشتم. همین الان هم ...

اول دبیرستان فکر کنم جز پنج نفر برتر بودم چون خیلی فعالیت غیر درسی می کردم، حسابی از دنیای درس و مشق دور بودم. در همین سال ها بود که به خوشنویسی علاقه مند شدم.

به هنرستان رشته الکترونیک رفتم  و کمک کم هم به موسیقی و هم آقای شجریان علاقه مند شدم.

در دوره فوق دیپلم الکترونیک، نواختن ساز نی را فار گرفتم بدون استاد رسمی بلکه فقط یکی از رفقای ما که به طور غیر نتی می نواخت به ما هم یاد داد. در ترم های سه و چهار نواختن نی را جدی گرفتم تا جایی که به راحتی تمام نت های ردیف آواز را با نی اجرا می کردم به جز آنهایی که نکته های خاصی داشتند و یا در حد و اندازه کوک نی من نبودند. از کتاب و نوار استاد عبدالنقی افشارنیا بسیار زیاد استفاده کردم. بسایری از ریزه کاریها و قطعات مختلف را از روی آن یاد گرفتم و از صدای نی ایشان هم حالها بردم.

به دلایلی مثل خستگی هنجره برای اجرای آواز قوی، فشار زیاد بر معده (چون استاد حرفه ای نداشتم که به چگونگی دمیدن در نی را بیاموزد و اگر چنین می شد الان باز هم نی می نواختم)، علاقه پیدا کردم به ساز دیگری هم بپردازم.

تا اینکه برادرم دانشگاه قبول شد و او هم علاقه پیدا کرد در یک تابستان سه تار یا تار بنوازد. از قضا وقتی که سه تار خریدیم، نمی دانستیم که باید ناخن انگشت اشاره دست راستت سالم باشد و این در صورتی بود که برادرم که در کوچکی انگشتش آسیب دیده بود و من به جای او به کلاس رفتم. جلسه اول را که خدمت استاد گلستانی رفته بود را چنان با شور و حال سه چهار بار برایم تعریف کرد که حزن صحبتش بشتر از شادی و شیرینی کلامش بود. الان هم به موسیقی کلاسیک علاقه ای دارد ولی در پاپ و رپ و از این حرفها  حرفی برای گفتن دارد.

 

+ نوشته شده در  87/04/05ساعت 10:51  توسط سید ناصر  | 

سید نورالدین

مرحوم سید نورالدین رضوی سروستانی، از شاگردان بزرگ مرحوم استاد نورعلی برومند است. وی دوره کامل آواز ایرانی در مکتب طاهرزاده را زیر نظر استاد توانای موسیقی ایرانی فرا گرفت و به نسل بعد از خود منتقل کرد.

صدیق تعریف، مجید روزیطلب، اسلامی، پورمختاری، حمید گلستانی، امیرحسن مدرس و بسیاری دیگر نزد او تلمذ کرده اند. بعضی از آنها که به درستی از محضر استاد استفاده کرده اند، جایگاه خود در آواز ایرانی را یافته اند و الان به برکت استاد سروستانی و تلاش خود دارای جایگاه مناسبی هستند.

استاد حمید گلستانی نیز هفت سال کلاس های درس وی را درک کرده اند و از گلستان علم و حضو ایشان گلها چیده اند.

صدای وی بسیار لطیف و دلنشین است. توانایی های فوق العاده ای در خواندن دارد. ردیف را به خوبی می دانسته و بر موسیقی محلی و مقامی نیز کاملاً مسلط بوده است.

او هنوز زنده است با اینکه در لبین ما نیست وروح بلندش از بالا نظاره گر ماست.

در زیر قطعه آوازی از ایشان را برای شما قرار می دهم. گوشه ی عشاق یا همان اوج در اصفهان است که بعد از آن هم فرود می آیند به درآمد. این گوشه عین ردیف مرحوم برومند خوانده شده است و نسبت به ردیفی که از استاد شجریان شنیده می شوید، تفاوت هایی دارد، مثل وضوح در تحریر و یا آهسته تر خواندن و پائین تر خواندن.

عشاق و فرود اصفهان

+ نوشته شده در  87/04/03ساعت 12:26  توسط سید ناصر  | 

آواز زمان

 

مقام موسیقایی / عليرضا شاه محمدي

اين سخن و آواز از انديشه خاست
تو نداني سحر انديشه كجاست 


در اين روزگار آنچه از آن به آواز تعبير ميشود، داراي ابعاد و نظرگاههاي پيچيده و بيشماري است كه توجه به آن از حيث ساختار و محتوا، مباحث نظري و اجراهاي عملي بيشتري را ميطلبد. چرا كه در هيچ زماني چون حال، كثرت آواز و آوازخوان تا بدين حد نرسيده بود.
از توليد انبوه آثار صوتي تا اقبال بينظير از كلاسها و مكاتب آواز و برپايي پروژههاي صداسازي!!، همگي نشاندهندهي ميل فراگيري آن در بين مردم است. چرا كه به ظاهر چنين مينمايد كه هم ارزانتر و هم پرمشتريترين هنرهاست. نه احتياج به تهيهي ساز گران است و نه دغدغهي حمل آن. بيرون از زمان و مكان، البته زمان كه نه، چرا كه در جامعهي شهري و زندگي در مجتمعها، اين امكان وجود ندارد كه بعد از ساعت معمول استراحت، كسي به اين ظريف بپردازد!!
آواز، ريشه و اساس موسيقي است و از اين جهت تمايل فطري آدميان به گوش يا زمزمهي آن اجتنابناپذير است. در اين مقاله قصد آن نيست كه از تاريخ و چگونگي طي مراحل آن در دوران مختلف بحثي شود، آنچه لازم مينمايد نگاهي دروني به فلسفه و اساس آواز است كه به هر ترتيب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/04/03ساعت 12:7  توسط سید ناصر  | 

تعدادی از آوازهای استاد حمید گلستانی

خدا را شکر که موقعیت پیش آمد که بالاخره، یکی-دو تا از فایل های استاد گلستانی را در وبلاگم قرار دهم.

در ابتدا لازم است که چند نکته را به شما یاد آور شوم:

۱- هیچ کدام از فایل ها، اجرایی نیستند که با دستگاه های استودیویی و یا سیستم های خوب صوتی ضبط شده باشند، بلکه تنها با ضبط صوت معمولی و یا با تلفن همراه ضبط شده اند و در همین حد برای شنیدن و تمرین شاگرد، خوب است.

۲- حتماً بعد از شنیدن نظرتان را برایم بنویسید.

۳- یکی از فایلها، اجرای یک تصنیف زیبای بسیار قدیمی است که استاد گلستانی آن را به شیوه "میخانه"ها و "خانقاه"ها خوانده اند. که برای من که بسیار دلنشین و هزار البته آموزنده بوده است. این تصنیف در ابوعطا است که استاد هم سه تار نواخته اند و هم آواز خوانده اند.

۴- تصنیف ز چه ای زیبا که مرکب خوانی در همایون و منصوری ("درآمد اوج چهارگاه") است، تنها آواز آن را خوانده اند. برای یک هنرجوی مبتدی این تصنیف بسیار سخت است و از چندین جهت باید دارای قابلیت های بالایی باشد. برای این که به حرفم پی ببرید حتما آن را حفظ کنید و بخوانید، اگر نتوانستید، ناراحت نشوید، به من خبر دهید تا فوت و فن کار را به شما بگویم. این تصنیف به صورت ناقص ضبط شده است ولی متن تمام شعر اجرا شده است (با توجه به تکرارها). البته مهم ترین بیت ها از لحاظ فنی شش بیت اول و بیت آخر و زیباترین آنها هم فکر می کنم بیت پنجم و ششم باشد.

۶- برای دانلود فایلها، بر روی نام هر فایل رفته، کلیک سمت راست کنید و گزینه save target as را انتخاب کنید.

زچه ای زیبا ...

تصنیف خانقاهانه

+ نوشته شده در  87/04/02ساعت 18:52  توسط سید ناصر  | 

تنبك ،تالاق تولوق ، تالاپ تولوپ ، ريز پلنگ پلنگي

طنز موسیقایی

مقام موسیقایی/جهانگیر دانای علمی

يكي از دوستان تعريف مي‌كرد كه آقا مراد براي خودش دم و دستگاهي به هم زده و كلاس موسيقي راه انداخته، پرسيدم: «حالا چه درس مي‌ده؟» گفت: «كلاس تنبك يا به قولي كلاس ضرب!» براي همين پس از چند بار تماس تلفني بالاخره موفق شدم با او صحبت كنم. گفتم: «آقا مراد شنيدم كلاس ضرب راه انداختي درسته؟» گفت: «صد البته كه درسته!» گفتم: «اي بابا تو كه چيزي از ضرب، آن‌چنان نمي‌دانستي چطور ياد گرفتي؟ به من بگو تا ياد بگيرم!» گفت: «نمي‌دوني ديگر! همه چيز به نبوغ و ذات و ذكاوت انسان مربوطه!»
پرسيدم: «آخه در اين مدت كوتاه چطور اونو ياد گرفتي با توجه به اينكه اهل فن مي‌گويند: تنبك يكي از مهم‌ترين آلات، موسيقي براي يادگيري ريتم و وزن اوليه موسيقي است! مگه قاشق درست كردنه كه سرش رو بكوبي، پهن بشه، دمش رو بكشي، دراز بشه؟» جواب داد: «اولا‌ً خواستن توانستن است! ثانياً مگه نمي‌دونستي من قبلا‌ً در بعضي از مهمونيهاي خودموني روي تشت و قابلمه ضرب مي‌گرفتم؟»
گفتم: «چرا مي‌ديدم كه روي آنها چه كارها كه انجام نمي‌دادي! اما اين چه ربطي به كلاس تنبك يا ضرب داره؟!» گفت: «اي بابا از اول گفتم كه همه چيز به نبوغ انسان برمي‌گرده و هدفي كه مي‌خواي دنبال كني!» پرسيدم: «هدف! چه هدفي؟» جواب داد: «تو كه از خودمون هستي يكي از آشنايان كه خيلي خرش مي‌ره به من قول داد در صورت ياد گرفتن يكي از هنرها، دستمو، يه جايي بند مي‌كنه كه البته از اين دست‌بندهاي كوچولوموچولو نيست بلكه مي‌خواد يه سمتي به من بده كه به درد دنيا و عاقبت بخوره اون هم از نوع فرهنگي‌اش، براي همين من بهتر ديدم آسان‌ترين نوع آن يعني ضرب رو انتخاب كنم!»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/04/01ساعت 15:59  توسط سید ناصر  |