مصاحبه با حمید تجریشی (مقام موسیقایی)
در راستای ایجای فضای انتقاد سالم، شفاف و صریح در جامعه موسیقایی که در آن زندگی می کنم، لازم دیدم یکی از گفت و گوهای جناب حمید تجریشی (مقالات زیادی از ایشان مطالعه کرده ام)، که از نوازندگان خوب و مخصوصا نویسندگان توانای موسیقایی ما با زبانی برّان و سری نترس هستند و خطر نقدی انتقاد را هم به جان خریده اند، در وبلاگ قرار دهم. عمیقا به شما پیشنهاد می کنم که تا آخر مطلب را بخوانید، و شما هم نظرتان را بنویسید. نظرات شما را هم سعی می کنم در جواب به این مقاله در وبلاگ قرار دهم.
با تشکر : بلاگر
اشاره:
حميد تجريشي را ميتوان موزيسين ـ نويسندهاي دانست كه نه خود خواسته كه دگرخواسته، زماني زياد را در محاق بوده است. او در سال 1330 در تهران متولد شده و تحصيلات دانشگاهي را در رشتههاي اقتصاد و علوم اجتماعي به پايان برده، هر چند كه به دليل علاقه شخصي به فلسفه، عرفان و اديان، در سال 1357 تا كنون، مطالعاتش را بر موضوعات يادشده متمركز كرده است. اين مطالعات در نهايت به تأليف كتبي چون «گذري به كوي عشق» در باب عشق و شباب فرزندي در شعر حافظ (1368)، «مستي عشق» پيرامون معماي باده در شعر حافظ (1369)، «از دل، از زبان» مجموعه مقالات عرفاني ـ فلسفي و هنري (1373)، «از كشكول فكر و خيال» تأمل مجموعهاي ديگر از مقالات (1379) و «صادق هدايت ملحدي با سلوك عارفانه» (1381) انجاميده است.
اما مشهورترين كتابي كه تجريشي به نگارش در آورده، همانا «مرغ شباهنگ» شامل زندگينامه و آثار زندهياد محمود محمودي خوانساري آوازخوان نامي معاصر است كه در سال 1377 نوشته شده است. تجريشي علاوه بر فعاليتهاي يادشده، بيش از بيست سال است كه به ساخت و نواختن سه تار نيز اشتغال دارد و در اين راه از تعاليم و ياري كساني چون جلال ذوالفنون، رضا قاسمي و مسعود شعاري بهرهمند شده است. او فراگيري رديفهاي آوازي را نيز نزد شاپور رحيمي تجربه كرده است.
تجريشي علاوه بر آثار مكتوبي كه ذكر آنها رفت، «مطرب عشق» را در سال 1371 به رشته تحرير در آورده است. ناگفته نماند كه او دستي در سرودن شعر هم دارد و «حديث آرزومندي» عنوان برگزيده اشعار او از نوجواني تا كنون است.
اگر موافق باشيد گفتوگوي اول را دربارة زندهياد محمودي خوانساري و كتاب «مرغ شباهنگ» آغاز كنيم.
بنده راجع به زندگي و هنر استاد محمودي، كه به قول آقاي شهرام ناظري بزرگمرد شرف و هنر بود، گفتنيها را در كتابم و در يك مصاحبة راديويي با برنامة نيستان به تفصيل گفتهام. فكر ميكنم اگر راجع به مرغ شباهنگ صحبت كنيم مطالب بيشتري براي گفتن دارم.
بسيار خوب. هر طور كه مايل هستيد.
لازم ميدانم قبل از هر سخن نكتهاي راجع به كار بيوگرافينويسي بيان كنم كه در واقع همة مشكلآفرينيها در نگارش مرغ شباهنگ منوط به همين نكته بود. همان طور كه ميدانيد نوشتن زندگينامه يا بيوگرافي شاخة نويني از هنر نويسندگي است كه اگرچه از قديم وجود داشته ولي شيوة صحيح و كاملش را در اواسط قرن بيستم نويسندگاني چون رومن رولان يا ايروينگ استون و امثال ايشان با نوشتن زندگينامة مشاهيري چون بتهوون، گاندي، وانگوگ و ... بنياد نهادند. در اين شيوة صحيح، غرض از نگارش زندگينامه در حقيقت عبارت است از نشان دادنِ پشت صحنة زندگي مشاهير. چرا كه مردم هر جامعه معمولاً از زندگي مشاهير خود فقط در حد واقعات ظاهري حيات ايشان اطلاع دارند و كمتر كسي ميداند كه ايشان پشت صحنة آن واقعات ظاهري با چه مشكلات، موانع، درد و رنجها، ناكاميها، عداوتها، يا بالعكس، با چه كاميابيها، پيروزيها، برخورداريها، عيش و لذتها و غيره زندگي خود را طي كردهاند.
اگر نويسنده زندگينامه را با «مُعَرِّف» و شخصيت مورد توجه را با «مُعَرَّف» بيان كنيم، ميتوان گفت تعهد و مسئوليت اصلي مُعَرِّف ضرورت تبيين همين امور است كه از چشم مردم پنهان است و او با تحقيق در «پشت صحنه»، آنها را بررسي ميكند. عدم تحمل اين مسئوليت است كه مُعَرِّف را به شيوة «همه پسند نويسي» وادار ميسازد.
معرِف در واقع بايد منحني زندگي مُعَرَّف را با تمام نقاط عطف، صعود و نزول و مشتقات حاصل از تغييرات دوره به دورة «تابع عمرش» مقابل چشم خوانندة خود رسم كند تا كاري نسبتاً كامل انجام داده باشد و آيندگان بتوانند در قضاوت راجع به مُعَرِّف او مستند و محكم سخن بگويند.
اما در ايران، چنان كه پيداست بايد براي غالب زندگينامههايي كه راجع به اهل موسيقي نگارش يافته عنوان جديدي، مثلاً «تجليلنامه» انتخاب كرد. محتواي اكثر اين تأليفات به نحو رايج عبارت است از مطالبي راجع به ويژگيهاي فني كار مُعَرَّف بعد هم ستايشهاي شاعران، بعد هم تعدادي عكس، كه اينها اگر چه همه لازماند اما كافي نيستند. شما هر چه در اين نوشتهها جستوجو كنيد، حداقل چند صفحه مطلب راجع به مجموعة عوامل مثبت و منفي و حادثات تلخ و شيرينِ مؤثر در زندگي مُعَرَّف نمييابيد. هيچ ذكري از تواناييهاي خاص، نقطهضعفها، مشكلات خانوادگي، رنج فقر و لذت رفاه، دردسرهاي اجتماعي و باقي ماجراهاي مهم و تعيينكنندة مسير آن منحني در ميان نيست. گويي مُعَرَّف يك وجود استثنايي بوده كه به نحوي كاملاً مجزا از جامعه، بيهيچ تأثيرپذيري از وقايع آن، بري از هرگونه اشتباه و خطا، مطلقاً بدون مشكل و گرفتاري، در رفاه و آسايش كامل فقط به كار خود مشغول بوده و ما بايد در ازاء اين كار او را ستايش كنيم. اينها نوشتههايي از نوع «كبريت بيخطر» هستند كه معمولاً حتي دشمنان، رقيبان، حسودان و بدخواهانِ مُعَرَّف از خواندن آنها خشنود و محظوظ ميشوند. چرا كه نويسنده حتي به يك مورد از شيطنتها، كارشكنيها، آزارها و رنجهايي كه مُعَرَّف از ايشان تحمل كرده است، اشاره نميكنند. منظور از شيوة «همه پسند نويسي» يك چنين شيوهاي است و برخي از اهل قلم در اين شيوه نگارش چنان مهارت دارند كه قادرند فيالمثل كتابي دربارة حضرت علي (ع) بنويسند كه حتي معاويه هم از آن خشنود گردد.
چنان كه ذكر شد، تمام گرفتاري بنده در نگارش «مرغ شباهنگ» ناشي از توجه به همين مسائل بود. زيرا ميخواستم يك زندگينامه بنويسم، نه يك «تجليلنامه». پس بايد از جلوههاي ظاهري زندگياش فراتر ميرفتم و آن «پشت صحنة» دردناك و رنجآميز را نشان ميدادم. لاجرم به خوبي ميدانستم مطالب كتابم به همة كساني كه به هر نحو و به هر مقدار در ايجاد آن «پشت صحنه» مؤثر بودهاند گران خواهد آمد. علاوه بر اين مشكل ديگري نيز داشتم كه عبارت بود از وقوف به عدم اهليت و شايستگي خودم براي نگارش اين كتاب.
محمودي يك انسان شايسته و به تمام معني وارسته بود؛ پس كسي كه داستان زندگياش را مينوشت بايد دست كم به اندازة خود او چنان فضايلي را ميداشت تا سخنش كاملاً مؤثر ميافتاد. اما هر چه منتظر شدم تا از بين «نيكانِ واجد صلاحيت» كسي به اين كار همت گمارد چنين اتفاقي نيفتاد. غربت محمودي در جامعه و محيط اطرافش بيش از آن بود كه كسي حاضر شود چنين صادقانه و بيپروا در دفاع از حقانيت هنر و زندگي مظلومانهاش سخني بگويد. اگر بنده هم سكوت ميكردم، آنگاه محمودي براي مردم و به ويژه آيندگان تبديل ميشد به يك آوازخوان معمولي (نه يك هنرمند صاحب سبك ممتاز) با دو دانگ صدا و آثاري متوسط كه فقط يك ذره عزت نفس و مناعت طبعش در بياعتنايي به مال و ثروت دنيايي بيشتر از ديگران بوده. كما اينكه در حال حاضر برخي واقعاً مايلاند چنين نظري را درباره او رواج دهند، اما چون نميتوانند اظهارات قبليشان در مرغ شباهنگ را انكار كنند ناچار يا ساكتاند يا فقط نزد دوستان «رازدار» خود آن را ميگويند.
تازه اگر هم چنين نظري صحيح باشد، بايد به اين نكته توجه داشته باشند كه اصلاً همه هنر هنرمند در واقع رسيدن به همان «يك ذره عزت نفس و مناعت طبع» است. هنري كه موجد كمال معنوي در شخصيت انسان نشود فقط اشتغال به يك حرفه است، آن هم حرفه سياه. تمام حساسيّت و كوشش بنده در مرغ شباهنگ نيز منوط به نشان دادن اين قضيه بوده است كه آيندگان و امروزيان بدانند محمودي و چند تني امثال او براي رسيدن به آن عزّت نفس و مناعت طبع چه تاوان سنگين و بهاي كثيري از تحمل درد و رنج و محروميّت را پرداختند و به خصوص او چطور در نهايت بيامكاني و سختي توانست آن هنر والا و بيبديل را بيافريند.
ده سال از مرگ او گذشت و كسي حاضر به انجام اين كار نشد. لاجرم بنده دست به كار شدم. در حالي كه در تمام مدت نگارش كتاب دست و دلم از توجه به عواقب دشوار آن ميلرزيد.
به هر تقدير «از بخت شكر دارم و از روزگار هم» كه خداي بزرگ به فضل و عنايت خود در وجود ضعيف و هراسيدة من آن حد از صداقت و شهامت را ايجاد كرد كه بتوانم ضمن اعتراف به ناتوانيهاي علمي و اخلاقي خود، در كمال صراحت به نقد و بررسي آثار و شرح احوال او و نشان دادن تأثيرات ديگران در زندگياش بپردازم. چارهاي جز اين نداشتم كه قلم را به دست دلم بدهم و در قيل و قال ناشي از وجود برخي «هنرمندنمايان» سلسله مراتب دروغين بزرگنماييهاي فرمايشي را در هم بشكنم و او را در جايي كه به حق شايستة وجود ارجمندش بود قرار دهم. چنين شد كه با توكل به خداي بزرگ:
به دل دردي كز آن شيرينشمايل داشتم گفتم
ز ترس خود گذشتم هر چه در دل داشتم گفتم
(البته با اجازة شاعر مصرع دوم شعرش را كمي تغيير دادم.)
از آن پس اين سخن شمس تبريزي آويزة گوش من شد: «سخن را چون گفتني باشد، اگر همة عالم از ريش من در آويزند كه مگو، بگويم و يقين بدانم كه اگرچه بعد از هزار سال، به دست آن كس برسد كه من ميخواهم.»
بگذريم. مثل اينكه سخن خيلي طولاني شد و فرصت سؤال از شما گرفته شد. به هر حال تا اينجا اگر سؤالي باشد بنده براي پاسخ حاضرم.
البته سؤالاتي براي ما وجود داشت كه خوشبختانه شما در صحبتهاي خود به آنها پاسخ داديد. پس همچنان ادامه بدهيد تا بعد اگر سؤالي پيش آمد مطرح كنيم.
بسيار خوب! مرغ شباهنگ با چنين فكر و انگيزهاي نوشته شد و حالا ميبايست به دنبال ناشر ميگشتم. كتاب را نزد يكي دو ناشر بردم. آنها ابتدا استقبال كردند و قرار شد آن را مطالعه كنند و چنانچه مورد پسندشان قرار گرفت مرا خبر كنند. مدتي گذشت و خبري نشد. ناچار بنده سراغ پاسخ را گرفتم و چنين شنيدم «البته كتاب بسيار خوبي نوشتهايد ... اما راستش در حال حاضر ما در مسير چاپ چنين كتابهايي نيستيم. والسلام.»
اين پاسخ را از پيش حدس ميزدم و در عين حال ميدانستم كه تنها دليل پرهيز از چاپ فقط «همه پسند نبودن» آن بوده.
بالاخره با انتشارات فكر روز آشنا شدم و هنگامي كه پس از يك ماه، آمادگي خود را براي چاپ اعلام كردند ترديد نداشتم كه همان خدايي كه فكر نگارش آن را در دل من انداخته، فكر چاپ آن را نيز در دل ايشان انداخته.
اكنون مدت زيادي از ناياب شدن چاپ اول ميگذرد و فكر روز براي چاپ دوم آمادگي ندارد و ناشر ديگري هم فعلاً نيافتهام. ولي «در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست» لابد اين تأخير در چاپ دوم نيز حكمتي دارد كه همان خدا بهتر ميداند و من هم آن را به فال نيك ميگيرم.
ادامه مطلب



